تبلیغات
رودبار بستک

رودبار بستک

شعر محلی

 با کُلنگ زد بر ظرف، کَلَنگ

 ظرف آب خورد کُلُنگ

سکه از دستش افتاد کِلینگ

پیرزن در باز کرد ،زیر تَوَه تش بود ، تش بود وتش


 

زیر توه کمی پـِـش بود ،پش بود وپش

آن سال بَش بود،بش بود وبش

دل پیرزن خیلی خش بود،خش بود و خش

په پیرزن همه رَش بود، رش بود و رش

چش پیرزن هنوز گش بود و گش بود و گش

آن طرف تر بود مشک

هیخ بود و کمی کشک

چوب ایشکسته ی پیرزن گفت تشک

سکه از دستش افتاد کِلینگ

پیرزن دستش آن روز بسوخت

نن مهوه ای بود و...

کلوک گهوه ای بود و ...

لک و پی تِی جهوه اوو بود و...

جیغ بچه ها مَمَیوو  بود و ...

سکه از دستش افتاد کِلینگ

پیرزن خسته نبود

دست وپایش بسته نبود

سیک فاطک هم آنروز لَسته نبود

ملخک هم جسته نبود

کَرتنگ نُن بود

آنروز سنگ خُن بود

تی تنگ شستن جن بود

پیرزن پَهَش غاک کرد

اشک چشماش پاک کرد

بهر قلیون چاق را تنباک کرد

سکه از دستش افتاد کِلینگ

تَخِ جا پهن است حصیر

یک گونی پیَی سیر

پیرمرد کرده کمی دیر

سکه از دستش افتاد کِلینگ

پیرزن دست کردو چنگال آورد

چنگال ساخت بنگال آورد

مهوه از تی تنگار آورد

پیرمرد لنگار آورد

آب شیرین از زنگار آورد

سکه از دستش افتاد کِلینگ

پیرزن امروز شاد است

لباسش نِمتَی گشاد است

بهش داده امروز گا، دست

سکه از دستش افتاد کِلینگ