تبلیغات
رودبار بستک - دوست تلفنی

دوست تلفنی

یکشنبه 30 مهر 1391
00:00
وبلاگ رودبار

حتی قبل از انکه شماره گیری را تمام کنم به نوعی به دلم برات شده بود که شماره را اشتباهی گرفته ام.تلفن یکی دوبار زنگ زد و کسی گوشی را برداشت .

((شماره را اشتباهی گرفته اید))

این جمله را مردی با صدای خشن گفت و بیدرنگ گوشی را گذاشت.

سردرگم و مبهوت دوباره همان شماره را گرفتم.

((گفتم که شماره را اشتباهی گرفته اید))

همان صدا این را گفت و صدای گذاشته شدن گوشی به گوشم رسید.

با خود اندیشیدم که این مرد چگونه حدس زده که من شماره را اشتباهی گرفته ام.

من در ان زمان در اداره ی پلیس شهر نیویورک کار میکردم به همین خاطر مثل هر پلیس دیگر کنجکاو و علاقه مند به این جور کارها تربیت شده بودم.

بنابراین برای بار سوم همان شماره را گرفتم.مرد گوشی را برداشت و گفت:

ببینم بازم شمایید؟؟

-بله بازم منم.اما متعجبم چگونه قبل از انکه من حرفی بزنم تشخیص دادید که من شماره را اشتباهی گرفته ام؟

_خودت حدس بزن!

در حالی که گوشی تلفن هنوز از میان انگشتانم اویزان بودمدتی ساکن در جای خود نشستم.

او پرسید : هنوز نتوانستی حدس بزنی؟

_تنها چیزی که به ذهنم میرسید اینکه هیچ وقت کسی به شما تلفن نمیزنه!

_درست حدس زدی!

مرد این را گفت و گوشی را گذاشت.در حالی که با خود می خندیدم دوباره شماره را گرفتم. او از من پرسید:

_حالا دیگه چی میخوای؟

_هیچی فقط میخواستم یه سلامی به شما کرده باشم.

_سلام؟چرا؟

_عرض شود حالا که کسی به شما زنگ نمیزنه  فکر کردم که شاید من بزنم.

_باشه سلام شما کی هستین"؟من خودم را معرفی کردم و از او خواستم خودش را معرفی کند.

_او گفت:من ادولف مث هستم 88 سالمه و در طول 20 سال گذشته کسی به اندازه ی امروز شماره ی منو اشتباهی نگرفته بود.

هر دو خندیدیم!

ده دقیقه با هم صحبت کردیم ادولف هیچ دوست و اشنا و فک و فامیلی نداشت.همه ی نزدیکان او مرده بودند.در ضمن از صحبتهایمان متوجه شدیم هر دو یک وجه مشترک داریم:او 40 سال در اداره ی پلیس شهر نیویورک به عنوان مسئول اسانسور کار کرده بود.از او پرسیدم که میتوانم بعدها دوباره به او زنگ بزنم او متعجب از من پرسید:

_چرا دوست داری این کار را بکنی؟

_به خاطر اینکه شایدبتونیم با هم دوست تلفنی باشیم .میدونید که یه چیزی مثل دوست مکاتبه ای.

کمی مکث کرد سپس با صدایی که از ان دودلی مشهود بود گفت:

_اشکالی نداره ..که ادم دوباره یه دوست داشته باشه.

من بعد از ظهر فردای ان روز و روزهای بعد به ادولف زنگ زدم.گفت و شنود های ما که به تدریج دوستانه تر شد, او از خاطرات جنگ جهانی اول و دوم , فاجعه ی هیندنبرگ و دیگر حوادث تاریخی سخن گفت.او مجذوب این گفت و شنود ها شده بود . من شماره ی تلفن منزل و اداره ام را به او دادم تا بتواند با من در تماس باشد .او تقریبا هر روز به من زنگ میزد.

این کار من صرفا یک مهربانی به یک پیر مرد تنها نبود.هم صحبتی با ادولف برای من بسیار مهم بود.چون شکاف بزرگی نیز در زندگی من وجود داشت.من که در  پرورشگاه یتیمان بزرگ شده بودم از مهر پدری محروم بودم .ادولف رفته رفته نزد من جایگاه یک پدر را پیدا کرد.کم کم ادولف برای من تبدیل به یک مشاور شد.

یک روز عصر ادولف به من گفت که چیزی به 89 سالگرد تولدش نمانده است .بعد از خرید یک ورق فیبر کارت تبریکی  با جای مخصوص کیک و 89 شمع طراحی کردم.از تمام پلیس های محل کارم درخواست کردم که روی ان را امضا کنند.در اخر تقریبا 100 امضا روی کارت  تبریک خود نماییی میکرد

4 ماه بود که من و ادولف تلفنی با هم در تماس بودیم برای همین فکر کردم روز تولد او بهترین فرصت برای دیدن حضوری ماست.من در مورد ملاقات حضوریمان چیزی به ادولف نگفتم .فقط سوار ماشینم شدم و به طرف نشانی او راندم.

هنگامی که وارد ساختمان او شدم دیدم پستچی در حال جدا کردن نامه های ساکنین اپارتمان است. قلبم از شور و هیجان به شدت می تپید.ایا خصوصیات شخصی ما همانی خواهد بود که در تلفن داشتیم.پستچی از ان پایین گفت اون جا کسی نیست.بله ای گفتم و احساس حماقت کردم.اگر در باز کردن این مرد مثل جواب دادن تلفن هایش باشد در این صورت این کار ممکن است یک روز تمام طول بکشد.

پستچی:شما از فک و فامیل هاش هستین .

_نه دوستش هستم.

_واقعا متاسفم .اقای ادولف دیروز مرد.

_مرد؟ادولف؟

لحظه ای زبانم بند امد  . از او تشکر کردم و به سوی ماشین رفتم از گوشه ی خیابانی دور میزدم که چشمم به یک کلیسا افتاد که روی ان نوشته بود ((دوست در هر زمانی دوستت دارد)).با خود اندیشیدم به ویژه بعد از مرگ.

ارام ارام حس کردم که گرمایی مطبوع وجودم را فرا گرفت. صدای ادولف در گوشم میپیچید که میگفت:شماره را اشتباهی گرفته ایید.

با صدای بلند با خود گفتم :چون كه برایم مهم بودی،آدولف چون كه من دوستت بودم.
كارت باز نشده جشن تولد را روی صندلی عقب گذاشتم و پشت فرمان نشستم. قبل از روشن كردن موتور نگاهی به عقب انداختم و به نجوا گفتم : آدولف من شماره رو اصلا اشتباهی نگرفتم. من شماره رو درست گرفتم،شماره تو را ، تو




با سلام و درود به دوستان بازدید کننده،وبلاگ رودبار بستک در نظر دارد برای اطلاع رسانی و آموزش های ساده ، و در راستای سرگرمی و مسابقات مطالبی را ارائه دهد، امید است با نظرات زیبای شما بهبودی این وبلاگ را شاهد باشیم،
با تشکر
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به رودبار بستک است. || طراح قالب avazak.ir