تبلیغات
رودبار بستک

رودبار بستک

قطعه ای از شعر پیرزن
تـَوَی پیرزن گفت چَـــــــرک

تــوی پیرزن گفت پــــــرک

پیرمرد خانه را کرد ترک

پیرزن گفت:غـــــــــرق

ـِ گِل شو

پیرمرد برداشت تولک و داس

دُو خورد هم یک تاس

کمی هم نشست روی پلاس

دست بچه بود لاتی

آورده از پـَی کلاتی

کرده با آب قاطی

پهنی گونِی سماتی

آب و قاشخ دست بچه

پیرزن شل و غچّه

این بچه می گرید و می خندد آن دیگری

این بچه می خوابد و می گردد آن دیگری

این بچه می خواند و می رقصد آن دیگری

این بچه می نوشد و می ریزد آن دیگری

پایان شعر پیرزن